علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

پوشک بای بای

خب بعد از چند تا پست عکسی میخوام با گل پسری صحبت کنم اول از همه میریم سراغ سنت  الان 22 ماه و نیمه هستی که مامانی تصمیم گرفته (البته از اول 22 ماهگی)پروسه پیچیده ی پوشک گیری و شروع کنه   واااااای ولی خدا خیلی سخته تا یک هفته لگن (قصری) رو واست آوردم و باهاش بازی میکردی فکر میکردی صندلیه بعد از چند روز خرس و خرگوش و لاک پشت و بقیه حیوانات موجود در اتاق و میاوردم و مینشوندمشون روی قصریت و میگفتم جیش داره میخواد جیش کنه آخه دیگه بزرگ شده دوست داره بشینه روی این جیش کنه بعدشم کلی تشویق میکردیم که آفرین خرسی جیش کرد پس از اتمام این داستان سرایی ها نوبت به شما شیطون بلا رسید که خوبم نتیجه داد یعنی هر وقت میبردمت توی دستش...
25 مرداد 1393

عکسهای متفرقه

بعد از اینکه از مشهد برگشتیم مامان جون اینا اثباب کشی داشتن مامان جون طوبی هم به من گفته بود که اصلا نرم اونجا واسه کمک  آخه میگفت با حضور شما وروجک خان زبل کارها نه تنها که تمام نمیشه بلکه چندین برابر میشه ما هم طبق دستو عمل کردیم ولی طاقت نیاوردیم و آخراش رفتیم اینم سندش.... بازیه این روزات که جدیدا یاد گرفتی نمیدونم از کجا اینه ...  "دتییییییی" گاهی وقتا هم همه ی توپ کوچولوهاتو میریزی تو سبد و میشینی توش اینجوری و بیشتر اوغات سوار بر اسب بدنبال مادر از این طرف به آن طرف عزیزم که خیلی حوصلت سر میره وقتی مامانی کار داره و گاهی هم با بالشتا بازی میکنی اینجا مثلا میخوای بخوابی و اون ...
4 مرداد 1393

سفر به مشهد

12 تیر توی ماه رمضان بود که با مادر جون فرشته و عمو وبابا بزرگ وعمه اینا و خاله سمیرا اینا و مامان جون طوبی بلیط قطار گرفتیم واسه مشهد اولین باری بود که سوار قطار میشدیم.بابا جون حمید و دایی محمد هم نیومدن دایی که سر کار بود و بابا جونم چون کمر وگردنش خیلی درد میکرد باهامون نیومد . ولی گفت شاید خودم بعد با هواپیما بیام پیشتون. شما قند عسلم دقیقا شب قبل از سفر تب کردی و منم میدونستم که واسه دندونای خوشگلته ولی کلی حالمون گرفته شد دیگه ...... سوار قطار که شدیم شما هنوز تب داشتی و منم بهت استامینوفن میدادم از دهن و چشمتم که مدام آب میومد واسه همین خیلی بیقراری میکردی ایستگاه اول که قطار وایساد بابا تو رو با خودش پایین برد تا حال و هوات ع...
1 مرداد 1393
1